خرید بک لینک

برای اولین بار توی مرور عکسهای یکی دو سال قبل، حواسم سمت خودم بود. به جای بابا. نگاهم به خودم بود. به دختری که "بودم."

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 20:01

به مامان گفتم دوست داشتم بابا بود و با هم میرفتیم شمال. مامان گفت کلاردشت؟ گفتم آره. کلاردشت علاوه بر اینکه باعث یادآوری یکسال تدریس مامان و تنها زندگی کردن و استقلالش برای منه و پرسشهای گاه و بیگ

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 20:01

یادآوری و نه حتی خوندن مکالمات قدیمی به یادم اورد که چقدر اهل حرفزدنهای رودررویی بودم. درد و دل کردن. حرف زدن از خودم ، از فکرهام، از اوضاعی که میگذرونم و از احساساتم. اما از یک جا به بعد نه که نگف

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 20:01

نبودنت اگر چیزی رو یاد من داد، این بود که انسان چقدر ضعیفه. چقدر دست و پایش بستهست. هربار یاد تو کردن، هربار به عکس تو خیره شدن، هربار اشک ریختن و هق هق کردن، هربار، هربار تو صورت من زد که چه ناتوانم

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 20:01

همچو آن صیاد ناکامی که هرشب خسته و غمگین تورش اندر دست هیچش اندر تور میسپارد راه خود را، دور تا حصار کلبهی در حسرتش محصور باز بینی بازگردد صبح دیگر نیز تورش اندر دست و در آن هیچ تا بیاندازد دگر ره چ

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 20:01

صفحه بندی